زندگي آيا درون سايه هامان رنگ مي گيرد؟
يا كه ما خود سايه هاي ِ سايه هاي خود هستيم؟
فروغ فرخزاد
نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه 17 آذر1390 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت
خیال
یه تشابه ، یه خیال
روی خط ِ انتظار
به امید ِ هوس ِ کاذب ِ دیدار
حسرتِ روز ،
که نبودی ؛ هم امروز .
نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 16 شهریور1390 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت
دیروزها را با تمام رنگهایش
در قاب امروز می چینم
نمای دارد به نزدیکی " همین امروز "
و به فاصله گذر " عمر "
به همین سادگی !!
نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه 6 شهریور1390 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت
شبی سنگین - سیاه از بی صدایی
نیشتر می زند
بر پیکره ؛ خواب زده
از واپس زدگی ِ شروعی معطل مانده
در سیال ِ ، ناتمام ها
خسته می شوم
از بالا و پائین شدن ها
برای رسیدن به نقطه ؛ سر خط.
نوشته شده توسط لیلا در شنبه 21 خرداد1390 ساعت 2:21 موضوع | لینک ثابت
مادر
مهرنامه ات را پایانی ننوشته اند آندم که آئینت ، با گذشت و صبوری
سرشته شد . و در کارگه خلقت دیباچه لطیف وجودت را ، زتار و پود
عشق و محبت بافتند تا رامشگه جان باشی .
نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 4 خرداد1390 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت
نبینی که دست را وقلم را تهمت کاتبی هست
و کاغذ را تهمت مکتوب.
؟؟؟
نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه 25 اردیبهشت1390 ساعت 17:9 موضوع | لینک ثابت
تلخ آبه ای در دهان
آزرده از زمین و زمان
شنیدنِ ؛ پندارها
از آشنایانِ ؛ غریب
کسی بگوید:
رسیدن به چیست؟
چاره در کدام است؟
ساکت می مانم؛
در میان،
دو گانگی نماند،
شاید پندارها بخوابند.
نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت
در پشت روزها و سالهای گذشته
زیادم نمی روی ، هیچ.
باز سفر می کنم
در قابی خاکستری
و کنار جاده با خطی منقطع
منتظر می مانم.
شاید بیایی
و بگذرم از مسیر راهت.
نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 24 فروردین1390 ساعت 8:19 موضوع | لینک ثابت
به دعوت آفتابِ بهار
دانه شوق رُستن دارد در خاک
و رَستن ؛ از اسیری خاک
آغازی ست دوباره .
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 2 فروردین1390 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت
آسمان هوای بوسه دارد بر زمین
باران بهانه است
نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه 22 اسفند1389 ساعت 7:37 موضوع | لینک ثابت
آنان که محتسب ِ شهر گشته اند
و شرع ؛
به رخساره می کشند.
در آینه ی روز ،
به نظاره نشسته اند ؟
نوشته شده توسط لیلا در شنبه 7 اسفند1389 ساعت 8:41 موضوع | لینک ثابت
بیا ، زیر باران
رنگها بشوئیم ، ز روی
ز بیرنگ روی .
رویِ ِ ، خود
رو به آفتاب .
بروئیم باز .
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 12 بهمن1389 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت
به گاه ناگاهی
خودگویی
و حراج فکر .
روبروی ،
رهگذر
مات!
خیره!
خنده!.
نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه 3 بهمن1389 ساعت 23:3 موضوع | لینک ثابت
بی شک
اینجا بهشت است
در همین جا !
اینجا در این پاک آباد
در کنار دل آرامان پاک نهاد
حتی با گلهای یخ و خورشیدهای کاغذی
بی دلواپسی ، آرام
همین جا
بی شک
بهشت است.
نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه 23 دی1389 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت
آخرین برگ خزان زده ، لرزید
و لغزید بر دامن گسترده خاک
و همچنان که می بوسید رویش،
آرام، نجواکنان ،
زمزمه کرد
آمده ام تا دوباره در میهمانی ،مهر
بر بلندای رستاک نشانیم.
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 7 دی1389 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت
چشم انداز در افقی دور
خزیده در مه غلیظ
انعکاس ، غیر ممکن
فاصله ها زیاد و زیادتر ،میشود
تلاشی فرسودنی از پس اندیشه ها .
فرصتم نمیدهد
مجال سخنی نیست
بالاجبار به سکوتم وا میدارد....
بدون امید به پرواز ی دوباره وتوان عبور از مه
که هر لحظه بر وسعتش افزون می شود.
نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 1 دی1389 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت
در عالم مجنونی و شیرین عقلی
نکته ها باشد ، نهفته ، بر زبان
پس ای: محتسب دیر ،
در مکتب عشق
منعم مکن ، دیگر ، تو از آن شربت ناب
که در مستی و بیهوشی آن ، هشیاریست
بهر جان شیفته در جمع خراب.
نوشته شده توسط لیلا در شنبه 20 آذر1389 ساعت 11:50 موضوع | لینک ثابت
باز غم می ریزد
از شاخه های شب تار
بازخاطرت شده با من یار
گویی به سخن نشسته با من
آن صمیمیت بهار
خاطر شیرین او
و دل چه ـ تنگ ـ برای کوچ او
یاد آن همیشه بهار
که در صبحگاه سرد فصل زرد
آرمیده در آغوش خاک سرد .
نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 10 آذر1389 ساعت 9:8 موضوع | لینک ثابت
در بیکران افق نگاهت
شور عشق است و شوق دیدار
ودر هم همه نیایش حضور
اشکها و دل و سکوت؛
به گاه
بی زمانی.
نوشته شده توسط لیلا در شنبه 6 آذر1389 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت
همه متهمیم
همه عالم متهم است؛
جنگل بجرم ؛ سبز و انبوه بودنش
ابر بجرم ؛نباریدن
مترسک جالیز بجرم ؛ مهربان بودنش
کلاغ سیاه بجرم ؛ آواز خواندنش
مرغ حق بجرم ؛حق گفتنش
من وتو هم؛ متهمیم....
بجرم؛ دوست داشتن و عاشق شدن
بجرم ؛خواستن آرزوها
بجرم ؛ ایستادن در مسیر
بجرم ؛ نفس کشیدن
همه ؛ متهمیم.
نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 19 آبان1389 ساعت 8:43 موضوع | لینک ثابت
دلگیرم از این "خود"
از این " خو د " عهد شکن
مانده ام راکد – در باتلاق خود خوریها –
لحظه به لحظه
ریز ریز در خود فرو می روم
جای ؛ دم زدنی نیست
خیره به " خود " می مانم !؟
من چه دلگیرم از این " خود "....
نوشته شده توسط لیلا در جمعه 14 آبان1389 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت
در نیمه شبهای روشن
آبشار مهتاب
از قد سپیدار بلند
از لابلای برگهای رقصان
فرو میریزد؛
تا جاری شود در تن عاشقان باغ بیداری.
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 11 آبان1389 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت
بچه که بودیم دغدغه هایمان
بادبادک بود و شکستن نوک مداد رنگی هایمان
بزرگتر که شدیم آینه ها ؛ بودند و دلشوره جاذبه هایشان
و اکنونمان شده ؛ فهماندن
فهمیدنمان
در ؛ هیاهوی هزار چرخ ؛ بودنمان.
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 4 آبان1389 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت
دکتر شریعتی
تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
نوشته شده توسط لیلا در شنبه 24 مهر1389 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت
این منم ؛
بغض فرو خورده ؛ لحظه های کوچک بودن؛
با دیده پرده نشین در اشک.
و نرسیدن ؛
به بزرگ شد ن های پی در پی
این منم ؛
محبوس در پیله ی ؛ سکون از زمان ؛ تا ابد .
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 20 مهر1389 ساعت 8:17 موضوع | لینک ثابت

چشمهای قرمز و ورم کرده صبحگاه
خبر از غارت شدن شبانه می دهد؛
صدای فاصله می آید ؛
دنگ ؛ دنگ ؛ دنگ ؛ زنگ کاروان
رسیدن قافله ای را خبر می دهد
کاروان زندگی می آید؛
اما ؛
بی ساربان ؛ بی هیاهو
با کجاوه ای بی سرنشین؛
با پردههای افتاده و نخ نما شده
گویی از پی ماهها ؛ سرگردانی رسیده؛
همچنان لق میزند
خبر از هجوم حرامیان شب می دهد؛
جراحتی عمیق بر جان خسته دارد...........
درباورم نیست؛
صدای فاصله می آید...
نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه 18 مهر1389 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
آن دم که رسید پیغام سروش
گم شد؛
آن خیال آرام
همه در انبوه فکر مغشوش .
نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 30 شهریور1389 ساعت 0:32 موضوع | لینک ثابت
حرمت خویش نداری؛
تو سخیفی بینی؛
که سبک چون گشتی؛
به نسیمی ز جای؛
تو جدا خواهی شد.
نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه 22 شهریور1389 ساعت 11:25 موضوع | لینک ثابت
من چه مهجورم 
اگر حس نکنم
گرمی دست تورا ؛
زین سبب؛ تقصیر من است
که هنوز عاشق نشدم.
نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 17 شهریور1389 ساعت 10:3 موضوع | لینک ثابت
همیشه آمدنت با شادی بود و صدایت
مرا الفتی
وترانه خواندنت عادتی
اما؛ جند صباحی ست
دیگر آن صدا ندارد برایم ترانه ای
و آن چشمها فروغی
آیا به وقت دیدار دوباره
باز برایم خواهدخواند : ترانه ی همیشگی؟
نوشته شده توسط لیلا در دوشنبه 15 شهریور1389 ساعت 1:48 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY